تبليغاتX

×--_--× کوچولو ×--_--×

شنبه پنجم مرداد 1387

 

داستان جدید رابین هود شروع شده. با این تفاوت که ایندفعه نقش اصلی پرنس جانِ و متکی به شاه ریچارد. ایندفعه خبری از خود رابین هود نیست که بخواد مردمش رو از فقر و تنگدستی نجات بده.

پرنس جان مالیاتش رو هر روز بیشتر و بیشتر میکنه و مردم حتی نمی دونند چطوری این اتفاقات میوفته. رابین هود هم خسته یه گوشه کز کرده و نگاه میکنه... بیچاره تقصیری نداره. کاری از دستش بر نمیاد.

پرنس جان قصه ی ما می خواد اسم مالیات رو عوض کنه و به یارانه تبدیل کنه تا به یک پرنس خوب و محترم تبدیل بشه. فریاد شادیِ که از گلوی مردم ناتینگهام بیرون میاد و میگه: "اوه خدای من چقدر این پرنس جان مهربون و دست و دلبازه و چقدر به فکر مردمشه." و شاه ریچارد هم راضی از دور به همه چیز نظارت میکنه.

پرنس زیبای ما می خواد یارانه هایی که به وسیله ی کپن و قبض های آب و برق و گاز به ناتینگهامی ها میداده رو بگیره و سرانه ۸۵۰۰ تومان ماهیانه یارانه بده، که با این حساب پول قبض های ما سر به فلک می کشند و دیگه مردم حتی با پیکان های طلایی که رابین هود از مسابقه های داروقه می برده نمی تونند نون تهیه کنند و به کاهدونِ نداشتشون بریزند.

قصه ی قشنگی نه؟ قشنگترش اینجاست که پرنس با یک کشور همسایه قرارداد میبنده که بهش برق برسونه ولی انیشتن فراموش کرده بوده که نیروگاه های ما با آب کار میکنند و الآن هم توی ناتینگهام خشکسالیه. پس برای اینکه آبروش نره لقمه رو از دهن بچش میگیره و میده به کشور همسایه.

همین موقع هاست که رابینسون کروزو یه جزیره برای خودش پیدا میکنه و تصمیم میگیره برای اینکه از تنهایی در بیاد یک ریل استیت بزنه. برای اینکه کارش رونق بگیره هم هرکول رو از پدر آسمونیش قرض میگیره تا بتونه به کمک اون یه تبلیغ بسازه.

تا شاه ریچارد از خواب بیدار میشه خبر رو به گوشش میرسونند، به هرکول میفهمونند که "دست بر قضا تو تصادف کردی، حالتم خیلی بده. پس مسابقات ترکیه بی مسابقات ترکیه. فهمیدی چی شد یا حضرت ابوالفضل رو بیارم جلو چشت؟"

و بعد هم چون هرکول بیچاره خیلی تصادف بدی کرده بود و سلامتش زیادی به خطر میوفتاد باید از قهرمانی های پی در پی اش خدافظی میکرد.

همچنان راهزن های مهربون یه گوشه کز کردند و ماریان های قهرمان خونه نشین شدن.

پس کی رابین هود بر میگرده؟

فعلا" روزگارتون خوش

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 15:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387

 

خصرو* شکیبایی!؟

باورم نمیشه که فوت کرد...

از اشتباه تایپی مغز بیسوادم عذر میخوام

*خسرو

 

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 21:2 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

 

خسته شدم

میخوام دیگه نباشم

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 13:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم فروردین 1387

سلام دوستای گلم:

سال جدید رو بعد از یک قرن بهتون تبریک میگم و عذر خواهی میکنم بابت اینکه نتونستم خبرتون کنم. باور کنین که خیلی گرفتار بودم.سرو کله زدن با بچه های خوابگاه خودش کلی کار میبره.

امروز آی دیمو که باز کردم همینطور فحش بود که بچه ها زحمت کشیده بودن نثارمون کرده بودن که از همکاری همشون کمال تشکر رو دارم. بابا لامصَبــــــــا... من تو داهات تهران کلاه خودمو بچسبم کلی هنر کردم. دانشگاه ما که قربونش برم جاش ته نقشه ی تهرانه. یه تابلو زدن ته نقشه که روش نوشته دانشگاه آناهیتا.

آره آنا جووووووووون. قدر شیرازو ندونستی.

انقدر این استادای خدا نشناس کار ریختن رو سر ما طلفکیای کوچولو، که نزدیکه شبا تو خواب طراحی کازه کوزه بالا بیارم. روم به دیوار، روم به دیوار، گلاب به روتون اسهال گرفتم از بس نقاشی کردم.........

هانیه، ریرا و ایمان جان.... ممنون بهم سر زدین 

فعلا" روززگارتون خوش

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 23:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام بهمن 1386

 

سلام سلام سلام:

من اومـــــــــــدم.... جاتون خالی تا تونستم خوابیدم نا انرژی کافی واسه دانشگاه داشته باشم

آقاجون و قمر خانوم که حسابی نگران شده بودن.... آقاجون میگفت بچم مرض قند گرفته، قمر خانومم من رو کنترل میکرد که معتاد نشده باشم. آخه از خانوم همسایه شنیده بود خواب زیاد نشونه ی اعتیاده. خلاصه حسابی ما رو کچل کردن تو این مدت. نمیدونستن که من تو ترکم، آخه زیادی به اینترنت معتاد شده بودم... چه کنیم؟ جنبه ست دیگه

الآن دیگه خوابگاهم. کلاسمم اوایل هی لغو میشد که واقعا" سرویس شدیم. خوابگاهم و دوستام خیلی خوبن، خیلی.۴-۵ تا کرد داریم از سنندج و کردستان و ایلام، ۲تا کرمانی داریم که در واقع مال زرندن، یه جفت دوقولوی زنجانی (ابهر) ، من و یکی دیگه هم شیرازی. یکی از هم اتاقیامون هم مال لواسانِ، چون راهش دور بوده با آدرس مادربزرگش تو مشهد، خوابگاه گرفته. خیلی دختر باحالیه.

آقاجون و خان باجی (خواهر بزرگترم) هر روز به من زنگ میزنن، آقا داداشم موقع اومدن نتونستم ببینم... احوالیم از من نمیگیره، البته سرش شلوغه میدونم ( فراموش کارم هست).  دلم واسشون یه توچولو شده . قمر خانومم با من اومده و پیش مامانش اینا مستقر شده. الآنم من خونه ی آبجی خانوم اومدم مهمونی . حاج آقا هم بخاطر کارای حجره اومد تهران و برگشت.

هنوز خیلی بهم بد نگذشته. اونقدرا دلتنگ نشدم که گریم بگیره.

فعلا" روزگارتون خوش

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 10:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم دی 1386

 

عشقبازی به همين آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زيبای خزان با روحی
نيش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه ؛ رود با ريشه بيد ؛ باد با شاخه وبرگ
ابر عابر با ماه ؛ چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب و نسيمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز طبيعت با ما

عشقبازی به همين آسانی است...
شاعری با کلماتی شيرين
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب يلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا
و مسيحای کسی يا جمعی

عشقبازی به همين آسانی است....
که دلی را بخری ؛ بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی ؛ رنجها را تخفيف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپيچی همه را لای حرير احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هايت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همين آسانی است.....
هر که با پيش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پيغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده ؛ در لحظه کار
عرضه سالم کالائی ارزان به همه
لقمه نان گوارايی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
ونگهداری يک خاطر خوش تا فردا
در رکوعی و سجودی با نيت شکر

 

فعلا" روزگارتون خوش

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 12:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

 

سلام:

اینروزا نه حال و حوصله ی وبلاگ نویسی رو دارم نه دیگه حوصله ی اینترنت رو....

یک چند مدتی استراحت میکنم.... دوباره میام .

میدونم که خیلی دلتون برام تنگ میشه دوسیــــــا(از افعال معکوس بود)

 

فعلا" روزگارتون خوش

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 16:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم آذر 1386

 

 

سلام سلام سلام:

تاریخچه:

در سال ۱۳۸۵ در چنین روزی در تاریخ پنجم آذر ماه

این وبلاگ با نام کوچولوی در به در

متولد شد.

به دستور آبجی خانوم به نام کوچولوی دست تو دهن در اومد

وبه دستور آقاجونم اینجا شد کوچولو.

 

حالا اینا رو بی خیال....

تولد، تولد، تولدم/ت مبارک

 

مبارک ،مبارک

 

کلــــــــــی تولدت مبارک...

 

تو این یک سال کلی دوست  خوب خوب پیدا کردم...

ولی اونی که از اولش تا حالا همراهیم کرد

 هانیه جونم بود.

دیگه از دوست جونــــــــام

همه ی اونایی که آدرسشون رو توی پیوند هام گذاشتم دیگه.

نمیخواد که تک تکشون رو نام ببرم؟

بیخیال این حرفا.

 

ما کوچولوها معمولا" کم طاقتیم....

پس بریم به سراغ کیک

 

این رو بیشتر دوست دارین...

یا این یکی رو؟

یادتون نره کوچولوها کادو کلی دوستدارن...

پس کادو یادتون نره....

 

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 19:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

 

فتوای علما در مورد خرید و فروش تخم مرغ شانسی؟

 

نامه ی یک نفر به مراجع تقلید برای فتوا در مورد تخم مرغ شانسی

شخصا" نظرم اینه که طرف خیلی بیکار بوده ...


ادامه مطلب
(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 18:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم آبان 1386

سلام سلام:

آهنگهای back street boys. بدو بدو که حراجش کردیم. آلبوم unbreakable داریـــــــــــــــــــم. بدو تا تموم نشده.

دیگه خودتون که اینکاره این:

ادامه مطلب => save target as <= right click 

آ باریکلا ... خوش بگذره.....

 

 


ادامه مطلب
(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 19:50 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386

سلام سلام:

چاپاریست توی "برگ سبز" ش برنده ها رو اعلام کرده

(دوست عزيز سلام

وبلاگ شما برنده مسابقه علاءالدين در عصر جديد شد.

به شما و وبلاگ زيباتون تبريك مي گيم.

سبز و پيروز باشيد.)

اینم آرزوهای اونایی که دوست داشتن آرزوهاشون رو غول چراغ جادو برآورده کنه ...

اول آقاجون خودم :

یه چی بهت بگم
من همیشه شب که میخوابم غول جادو رو میبینم
هر شب کلی براش دستور صادر میکنم
فرداصبح که از خواب پامیشم انتظار دارم که همه آرزوهام برآورده شده باشه
مثلا آرزو میکنم فردا صبح که از خواب پا شدم مربی تیم ملی شده باشم
یا آرزو میکنم که کوه ها رو یه جوری جابجا کنم که آب و هوای ایران هم مثل اروپا میشد وهمه جای ایران پر آب و سر سبز میشد
یا مثلا دریای خزر و خلیج فارس در یک چشم هم زدن به هم وصل میشدن و توی اون کانال کشتی رانی میکردیم
یا مثلا میتونستم ازپول نفتمون که سخاوتمندانه پیش کش میکنیم برای آیندگان کار ،پیشرفت ،زندگی و امید به زندگی به وجود می آوردم
یا مثلا............
ولی صبح که از خواب پا میشم میرم بیرون
میبینم غوله هم مارا سر کار گذاشته
فرق امروز با دیروز اینه که کرایه تاکسی پنجاه تومن گرون تر شده
غولو حال کردی؟
مربی تیم ملی که نشدیم لا اقل تو سانتر کن روی دروازه...

آخه پدر من ... کسی به ما کوچولو ها پاس نمیده ...

بعدشم هانیه جونم :

آرزوهای من ......................

اینکه همیشه همه همدیگرو دوست داشته باشن
وااااااااااااای چه رویایی................. یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نشه جیگر ... من که همه رو دوسمشون میدارم ... حالا تا بقیه چه کنن ، خدا عالمه ...

آرش افشار :

آرزوی من خوشبختی و موفقیت تموم دوستام و شما هست .

مرسی ... همچنین ما برای شما ...

البرز :

خـوشبخـتی!
یکی از آرزوهای من به هـمراه داشـتن خـوشـبخـتی در تمام مـراحـل زندگـیمه.
شکـسـپیر میگه:"خـوشبخـت کسی است که بر مشکـلات و مصایب زندگی لبخـند بزند."
به نظـر من خوشـبخـتی فقـط برای خود خواستن،نیسـت. هـمانطـور که "شادمانی و حوشـبخـتی
ما غـالـباً بسـته به مهـر و صفـایی است که با دیگـران داریم."

آرزوی بعـدیه من اینه که بتـونم اول کـشـورمو و بعـد دور دنیا رو بگـردم و یا بتـونم
بیشـتره کـشـورهارو ببینم. چـون با این سخـن "ویلـیامز" هم عـقـیدم که میگه:
"سفـر کـنید.
هـرگـز از آن رخ برنتـابید. براسـتی که چـیزهای زیادی خـواهـید آمـوخـت."
...

آرزوی سوم من اینه که: اول درسمو خوب بخونم تا با رتبه ی خـوب در دانشگاه قبول بشم و بعد
بتونم تو رشته ی مورد علاقم ادامه تحصیل بدم تا بعدش یه شغل خوب پیدا کنم و وقتی که سربازیم
تموم شد(ویا به امید خدا یه جوری معاف شدم!!!) وحسابی عشق و حال جوونیم و کردم(!) کم کم
به فکر تشکیل خانواده بیفـتم و ....(شرمنده!، بقـییـش دیگه خصوصیه!!!)

آفرین پسر خاله ... تو فعلا" درستو بخون آی مندس زبان ...

آقا منوچ (آقا اجازه؟) :

خانم اجازه ؟خانم ما برای شما یک آرزو داریم و آن اینکه به همه آرزوهایتان برسید چرا که خیلی ناز نازی هستید ما را هم دعا کنید که بیش از این کچل نشویم !

مرسی ... به حسنی و مملی سلام برسونید و بگید دعای کچلی دارم ولی نمیدم ... چون اونوقت ممکنه بیان اینجا و بدون نظر برن . اونوقت دعای من نمیگیره ...

بازیچه:

من تا حالا همه ی ارزوهام رو یا گرفته ام یا دارم میگیرم. اما دلم میخواد یک ارزوی خوب دیگه بکنم. اما........

اما......!!

عمو نمکی :

سه تا آرزوی من:
1- با گوجه گندیده و تخم مرغ فاسد صورت یکی از استاد هام رو به گند بکشم
2- یه روز صبح که چشام رو باز می کنم به غیر از رختخوابم یه "انسان" دیگه رو هم ببینم
3- یه روزی با سیاوش قمیشی بشینم پشت یه میز و چایی بخورم!!!
تا بعد

عمو جون اینکه نشد هر دفعه به بهونه ی فیلتر بذاری بری که ... در ضمن فیلتر نشده توهم فانتزی زدی ...

مهدی مظلومی :

سلام کوچولو . حتما می دونی این یه بازی قدیمیه .
اما...آرزو...خیلی زیاده... و مطمئنم بهترین آرزو اینه : لطفا ۲جین از اون چراغ های جادویی ... اما... نمی شه . پس :
1- جای حساب من با حساب ذخیره ی ارزی آمریکا عوض شه .
2- استعداد یادگیریم 9539802350برابر شه .
3- (نماد نوع دوستی ) آدما همیشه سالم باشن .

اولیه رو هستم خفن ...


"خوش گذشت" بعد از هر بازی صیغه ی واجب است. (آیت ا... العظیم کوچولو)

 

فعلا" روزگارتون خوش

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 18:3 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم آبان 1386

 

سلام سلام:

چاپاریست به یه بازی دعوتمون کرده.... چشاتونو ببندید و از غول چراغ جادو بخواین تا ۳ تا از آرزوهاتونو برآورده کنه.

آرزو همیشه یک چیز دست نیافتنی بوده. چیزی که مطمئنی بهشون نمیرسی. ولی خیلی وقتا شده که آدما یه جورایی که باورشون نمیشه یک آرزوی دست نیافتنی خودشون رو بر آورده میبینن. خیلی ها اونو میبینن و خیلی هام حسرت به دل از کنار اون آرزوی شیرین میگذرن. خوب خیلی هام نمی تونن به دستش بیارن دیگه!!منم مثل خیلی های دیگه آرزوهام زیاده ولی دست نیافتنی ترینشون اینا هستن:

۱- بزرگترین آرزوم اینه که بتونم یک بار دیگه مادربزرگم رو بغل کنم... (فقط یک بار دیگه، یعنی میشــــه؟)

۲- همیشه از بچگیم (چند سال پیشا) دوست داشتم وقتی که بزرگ میشم (چند سال دیگه) زندگی همه رو ازین رو به اون رو بکنم. همیشه دوست داشتم همه رو خوشحال ببینم ولی ... کیه که هیچوقت غم نداشته باشه؟!

۳- یکی دیگه از بزرگترین آرزوهام اینه که یک ساعت توی حیاط یک قصر بزرگ بشینم و یک لیوان گنده چایی بخورم و یکم فکر کنم که هیچ غمی تا به حال تو زندگی نداشتم و ندارم !!!! (بیشتر از یک ساعت خسته کننده میشه

یه چیز باحال... من وقتی کوچولوتر از اینی که هستم بودم بزرگترین آرزوم این بود که عروسکام جون داشتن

 

من از دوستان بلاگرم دعوت میکنم که ۳ تا از بزرگترین آرزوهاشون رو همین جا برای من بنویسن.

 ۱. البرز  -   جوونی و جوونی

۲. ایمان -  قاب تجسم رویاهای یک معمار

۳. آرش افشار - گل گلدون

(اگر هانیه جونم بود اول اسم اونو مینوشتم)

هر کسی دیگه هم خواست آرزوهاش رو بگه کافیه که توی نظرات برای من بنویسه. اگر زیاد شد توی پست بعدی آرزوها و آدرس وبلاگاتون رو میذارم

      از چاپاریست هم دیدن کنین

 

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 12:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم آبان 1386

 

دخترک در تخت راحتش دراز کشید و اشکهایش جاری شدند. فرشته ای روح آزرده اش را نوازش میداد و فرشته ای دیگر به جسم خسته اش خیره شده بود.

تنها ماهی گذشته بود و انگار میکرد که قرنها زیر پا له شده است. خاطره ها از روبروی چشمانش می گذشت و صادقانه می خواست آن همه خاطره ی بد دوباره تکرار شوند ولی با او باشد. با کسی که تمام وجودش را برای او هلاک کرده بود و ذره ای عشق از او ندید. با کسی که ذره ای احساس به او نداشت.

 با کسی که خردش میکرد و او دوستش میداشت.می خواست که با او باشد با تمام وجود اما همیشه طعم دست رد را چشیده بود.

 آهی کشید و فرشته ها بی قرار شدند. میخواستند به دختر بگویند که هستند، که خدا تنهایش نگذاشته، که به صلاحش بود که چنین شد... اما حتی اگر آنها فریاد می زدند دخترک نمی شنید.

طعم عشقی را چشیده بود که در آن هیچ سهمی نداشت.

هیچ سهمی.

و این آزارش میداد.

لحظه ها فیلم وار از ذهن دخترک می گذشت و جواب آن دختر بیچاره تنها اشک بود که می غلتید و بالشش را خیس میکرد.

                                                                                 ۱/آبان/۱۳۸۶

                                                                                          آناهیتا

 

 

*پاورقی:هنوز هیشکی جرئت نکرده دل کوچولو رو بشکونه.

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 13:56 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم مهر 1386

 

سلام سلام سلام:

تازه از مسافرت برگشتم.... خرد و خسته. اصلا" مسافرت با اتوبوس به من یکی فاز نمیده. تازه ی تازه هم نرسیدیمــــا صبح کله ی سحر بود ولی من از صبح تا الآن که ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه ی شب از درد بدن همش خوابم... تنم درد میکنه در حد تیم ملی...

یادم رفت راستی بهتون بگــــــــم واسه عروسی پسر عمم رفته بودیم کرمان. قرار بود آقاجون و حاج آقا هم دیگه گردن چش تنگا رو ول کنن و دیگه قدم رو چشم ما بذارن بعد از یک ماه و اندی تشریف فرما بشن و یادی از فقیر فقرا بکنن و مستقیم از چین بیان کرمان که رسیدن همانا و لباس پلو خوری پوشیدن همان . خستگی سفر هنوز تو تنشون بود که باید می رفتیم عروسی.

از عروس و داماد بگم براتون... داماد ما آقا محسن خیلی آقا و بزرگه. هر کسی ببینتش عاشق رفتار و کردارش میشه. هیچی از هیچکس کم نداره. باشخصیت و مهربون. فقط بخاطر مشکل جسمی که داره یکم نگران عروسی بودیم که خدا رو شکر از هر عروسی دیگه ای بهتر بود.

این آقا محسن ما معلول جسمی هستن. نه اینکه فکر بکنین خدایی نکرده روحشم مثل جسمش باشه. اتفاقا" از نظر ما که خونوادشیم یک مرد کامل و بزرگه. باهوش و با استعداد. عروس خانوم رو هم توی موسسه ای که مخصوص ناتوان های جسمی بوده دیده بودن. عروس ما هم از نظر ظاهری هیچ مشکلی ندارن. تنها فرق کوچیکشون با آدمای معمولی یک پاست که کمی کوتاهتر از پای دیگشونه.

به قول خود محسن شب پر خاطره و به یاد موندنی ای بود که من یکی هیچوقت فراموشش نمی کنم. آقاجون من هم با اینکه خیلی خسته بودن تا میتونستن رقصیدن. فقط آقا جون که نه.... چه کسایی ... اونایی که تو عروسی خودشون و خونوادشون نرقصیدن باید میدیدین که واسه آقا محسن چه کارا که نمی کردن. از بس که عزیزه

آخ دوباره یاد کمر دردم افتادم . بهتر که پشت کامپیوتر نشینم. 

فعلا" روزگارتون خوش

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 22:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

 

When someone tells you that you can't do something...

 

وقتی کسی میخواد به تو بقبولونه که تو قادر به انجام کاری نیستی



 



Look around...

ی;ه نگاهی به اطرافت بیانداز

   



Consider all options...

همه موقعیت هارو در نظر بگیر  


 

 


Then GO for it!

سپس واسه اون کار اقدام کن  


 

 


Use all the things God gave you!

از تمام قابلیت هایی که خدا بهت داده استفاده کن   


 

Be creative!

فکرتو به کار بنداز و خلاق باش 

 



In the end, you will succeed and prove them wrong!

آخر سر موفق میشی و به بقیه ثابت میکنی که اشتباه میکردند   

 

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 13:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم مهر 1386

 سلام :

من بالاخره فهمیدم ابرا از توجا میهان

 

 

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 16:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم مهر 1386

 

دوباره عیدتون مبارک

سریالهای ماه رمضونی حسابی جک ساز بودن نه؟

 

اگه ""میوه ممنوعه"" رو بخوری، ""شکرانه"" ش رو به جا نیاری، میری تو ""اغماء""، بعد میری زیر ""یه وجب خاک

.................................................

حاج آقا فتوحی به قدسی گفت:خیلی حرف زیادی بزنی میرم خانوم دکتر بردیا رو هم میگیرم ..الیاس گفته

.................................................


 امروزيه دختر20ساله بهت زنگ ميزنه و ازت بنزين ميخواد - يادت باشه فقط تو بايد بهش بنزين بدي - نه کسي ديگه - يادت نره فقط تو بايد بنزين بدي وگرنه اون کارت سوختش باطل مي شه. کافيه به حرفش خوب گوش بدي.قربانت الياس

.................................................


طرح تعويض زنان فرسوده آغاز شد ............ شرکت بازرگاني حاج يونس فتوحي

.................................................


سلام رز گل من - سلام خانوم گل من- يواشکي از بابات 100 ليتر بنزين بگير - بيارش برام - قربانت الياس

.................................................


آخرين شرط هستي براي حاج آقا فتوحي: مراسم شب زفاف بايد به صورت زنده از شبکه سراسري پخش بشه

.................................................


با درب باز کن الياس راحت زندگي کنيد - درب بازکن هاي الياس بدون ريموت کنترل فقط اراده کنيد

.................................................


ايرانسل جايزه مي دهد.لطفآ به سوال زير با دقت جواب دهيد الياس از طريق کدام طرح ايرانسل با دکتر پژوهان ارتباط برقرار مي کنه؟

.................................................


حاجي تو ديگه کي هستي ، دست قدسي و بستي ، رفتي دنبال هستي بگو مال کي هستي

.................................................


سوال : اگر خانم دکتر برديا حامله باشد ، پدر بچه کيست ؟ 1.دکتر پژوهان 2.دکتر جودت 3.دکتر نائيني 4.اليــــــاس 5.قدياني 6.موسوي 7.پيـــــــر بابا 8.يک عامل نوفوذي از شبکه 2 : حاج يونس فوتوحي

.................................................

حاجی فتوحی اعلام کرد: به کوریه چشم بینندگان خانم دکتر بردیا رو هم می گیرم

.................................................

شرکت مخابرات ايران، در پي يک اقدام غافلگيرانه، از نويسنده ي مجموعه ي اغما شکايت کرد!!! متن شکايت به اين شرح مي باشد: هزينه ي مکالمات تلفني "الياس" از کدام شماره بايد پرداخت شود؟؟؟ ناگفته نماند که اين شرکت ادعا کرد چون بيشتر مکالمات "الياس" با "دکتر پژوهان" بوده است، تا اطلاع ثانوي هزينه ي مکالمات در فيش جداگانه اي به شماره تلفن دکتر اضافه خواهد شد

.................................................

پير بابا اعلام کرد احمدي نژاد واقعي 3 سال پيش مرده


.................................................


راز دل حاج فتوحي:الا قدسي دگر از تو بريدم/پس از عمري به اين نکته رسيدم/چو ماه صورت هستي رو ديدم/به روي زشت و منهوس تو ريــدم!


.................................................


درپي يك نظرسنجي درمورد برداشت مردم از سريال اغماء، برداشت عامه مردم از اين سريال اين بوده كه تنها شيطان است كه ميتواند سر مخابرات كلاه بگذارد


.................................................


اين شعر از کيست؟ تا هستي من ز هستي اوست, تا هستم و هست دارمش دوست 1. سعدي 2. مولوي 3. حاج يونس فتوحي 4. هيچ کدام


.................................................


ما غرق گناهيم، ولي پاک سرشتيم /حسرت زده ي يک وجب از خاک بهشتيم/ شــــــکرانه ي زايل شدن ِ حالت اغما / از خوردن آن ميــوه ي ممنوعه گذشتيم/ هر چند که ابليس بسي وسوسه ها کرد/ امّا چو پــــري، بنده ي خنّــــاس نگشتيم/ غفلت بکُشد يونُس جان، در دل ماهي /چون غمزه ي هستي به دل مزرعه کِشتيم/ افسوس که اين مـــاه مبـــارک به سر آمد /در دفتـــــــر اعمــــــال، ثــــوابي ننوشتيم


.................................................


خدایا! در این شب عید ما را از شر الیاس، دخترانمان را از شر فرزاد، پدرانمان را از شر هستی، و بیمارانمان را از شر دکتر پژوهان در امان بدار و تکه زميني در بيد آباد اصفهان به ما ببخش! آمین

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 17:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم مهر 1386

 

.::عید همه مبارک::.

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 16:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم مهر 1386

 

سلام آقای رئیس جمهور:

یعنی مشکل ما اینه؟

این رو از زبون خودتون شنیدم... اینم مدرکش.

 

مصاحبه با آقای احمدی نژاد قبل از ریاست جمهوری      

                        از اینجا هم میشه دید هم دانلود کرد

 

مردم سلایق گوناگون دارن دیگه نه؟

انتخاب شدید همه چیز یادتون رفت؟

چرا ما رو کوچیک می کنید؟ شأن ملت شما اینه؟

چرا مردم رو دست کم میگیرید؟ چرا به ما توهین می کنید؟ جوونای کشوری که سنگش رو به سینه میزنید؟

چرا  فضای ما رو از  آرامش خالی می کنید؟ چرا ما رو کوچیک می کنید؟

چرا به اقتصاد سامان نمی دید؟ میاین بنزین رو سهمیه بندی می کنید؟ مردم رو تشویق به هرج و مرج می کنید؟

چرا امنیت روانی درست نمی کنید؟

مگه مردم سلایق مختلف نداشتن؟

یعنی مشکل کشور و مردم ما اینه؟

 

 

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 15:42 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم مهر 1386

  

(این پست حذف شد)

دیر اومدی حذفش کردم

(الهی اگه نظر ندی کچل بشی...کوچولوها دعاشون میگیره هـــــــــــا!!! مواظب باش)
نوشته شده توسط آناهيتا در 21:8 |  لینک ثابت   •