فتوای علما در مورد خرید و فروش تخم مرغ شانسی؟

نامه ی یک نفر به مراجع تقلید برای فتوا در مورد تخم مرغ شانسی![]()
شخصا" نظرم اینه که طرف خیلی بیکار بوده ...
فتوای علما در مورد خرید و فروش تخم مرغ شانسی؟

نامه ی یک نفر به مراجع تقلید برای فتوا در مورد تخم مرغ شانسی![]()
شخصا" نظرم اینه که طرف خیلی بیکار بوده ...
آهنگهای back street boys. بدو بدو که حراجش کردیم. آلبوم unbreakable داریـــــــــــــــــــم. بدو تا تموم نشده
.
دیگه خودتون که اینکاره این:
ادامه مطلب => save target as <= right click
آ باریکلا ... خوش بگذره
.....

چاپاریست توی "برگ سبز" ش برنده ها رو اعلام کرده![]()
(دوست عزيز سلام
وبلاگ شما برنده مسابقه علاءالدين در عصر جديد شد.
به شما و وبلاگ زيباتون تبريك مي گيم.
سبز و پيروز باشيد.)![]()
![]()
اینم آرزوهای اونایی که دوست داشتن آرزوهاشون رو غول چراغ جادو برآورده کنه ...![]()
اول آقاجون خودم :
یه چی بهت بگم
من همیشه شب که میخوابم غول جادو رو میبینم
هر شب کلی براش دستور صادر میکنم
فرداصبح که از خواب پامیشم انتظار دارم که همه آرزوهام برآورده شده باشه
مثلا آرزو میکنم فردا صبح که از خواب پا شدم مربی تیم ملی شده باشم
یا آرزو میکنم که کوه ها رو یه جوری جابجا کنم که آب و هوای ایران هم مثل اروپا میشد وهمه جای ایران پر آب و سر سبز میشد
یا مثلا دریای خزر و خلیج فارس در یک چشم هم زدن به هم وصل میشدن و توی اون کانال کشتی رانی میکردیم
یا مثلا میتونستم ازپول نفتمون که سخاوتمندانه پیش کش میکنیم برای آیندگان کار ،پیشرفت ،زندگی و امید به زندگی به وجود می آوردم
یا مثلا............
ولی صبح که از خواب پا میشم میرم بیرون
میبینم غوله هم مارا سر کار گذاشته
فرق امروز با دیروز اینه که کرایه تاکسی پنجاه تومن گرون تر شده
غولو حال کردی؟
مربی تیم ملی که نشدیم لا اقل تو سانتر کن روی دروازه...
آخه پدر من ... کسی به ما کوچولو ها پاس نمیده ...
بعدشم هانیه جونم :
آرزوهای من ......................
اینکه همیشه همه همدیگرو دوست داشته باشن
وااااااااااااای چه رویایی................. یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا نشه جیگر ... من که همه رو دوسمشون میدارم ... حالا تا بقیه چه کنن ، خدا عالمه ...
آرزوی من خوشبختی و موفقیت تموم دوستام و شما هست . 
مرسی ... همچنین ما برای شما ...
البرز :
خـوشبخـتی!
یکی از آرزوهای من به هـمراه داشـتن خـوشـبخـتی در تمام مـراحـل زندگـیمه.
شکـسـپیر میگه:"خـوشبخـت کسی است که بر مشکـلات و مصایب زندگی لبخـند بزند."
به نظـر من خوشـبخـتی فقـط برای خود خواستن،نیسـت. هـمانطـور که "شادمانی و حوشـبخـتی
ما غـالـباً بسـته به مهـر و صفـایی است که با دیگـران داریم."
آرزوی بعـدیه من اینه که بتـونم اول کـشـورمو و بعـد دور دنیا رو بگـردم و یا بتـونم
بیشـتره کـشـورهارو ببینم. چـون با این سخـن "ویلـیامز" هم عـقـیدم که میگه:
"سفـر کـنید.
هـرگـز از آن رخ برنتـابید. براسـتی که چـیزهای زیادی خـواهـید آمـوخـت."
...
آرزوی سوم من اینه که: اول درسمو خوب بخونم تا با رتبه ی خـوب در دانشگاه قبول بشم و بعد
بتونم تو رشته ی مورد علاقم ادامه تحصیل بدم تا بعدش یه شغل خوب پیدا کنم و وقتی که سربازیم
تموم شد(ویا به امید خدا یه جوری معاف شدم!!!) وحسابی عشق و حال جوونیم و کردم(!) کم کم
به فکر تشکیل خانواده بیفـتم و ....(شرمنده!، بقـییـش دیگه خصوصیه!!!) 
آفرین پسر خاله ... تو فعلا" درستو بخون آی مندس زبان ...
آقا منوچ (آقا اجازه؟) :
خانم اجازه ؟خانم ما برای شما یک آرزو داریم و آن اینکه به همه آرزوهایتان برسید چرا که خیلی ناز نازی هستید ما را هم دعا کنید که بیش از این کچل نشویم !
مرسی ... به حسنی و مملی سلام برسونید و بگید دعای کچلی دارم ولی نمیدم ... چون اونوقت ممکنه بیان اینجا و بدون نظر برن . اونوقت دعای من نمیگیره ...
بازیچه:
من تا حالا همه ی ارزوهام رو یا گرفته ام یا دارم میگیرم. اما دلم میخواد یک ارزوی خوب دیگه بکنم. اما........
اما......!!
عمو نمکی :
سه تا آرزوی من:
1- با گوجه گندیده و تخم مرغ فاسد صورت یکی از استاد هام رو به گند بکشم
2- یه روز صبح که چشام رو باز می کنم به غیر از رختخوابم یه "انسان" دیگه رو هم ببینم
3- یه روزی با سیاوش قمیشی بشینم پشت یه میز و چایی بخورم!!!
تا بعد
عمو جون اینکه نشد هر دفعه به بهونه ی فیلتر بذاری بری که ... در ضمن فیلتر نشده توهم فانتزی زدی ...
سلام کوچولو . حتما می دونی این یه بازی قدیمیه .
اما...آرزو...خیلی زیاده... و مطمئنم بهترین آرزو اینه : لطفا ۲جین از اون چراغ های جادویی ... اما... نمی شه . پس :
1- جای حساب من با حساب ذخیره ی ارزی آمریکا عوض شه .
2- استعداد یادگیریم 9539802350برابر شه .
3- (نماد نوع دوستی ) آدما همیشه سالم باشن .
اولیه رو هستم خفن ...
"خوش گذشت" بعد از هر بازی صیغه ی واجب است. (آیت ا... العظیم کوچولو)![]()
![]()
فعلا" روزگارتون خوش![]()
![]()
سلام سلام:
چاپاریست به یه بازی دعوتمون کرده.... چشاتونو ببندید و از غول چراغ جادو بخواین تا ۳ تا از آرزوهاتونو برآورده کنه.
آرزو همیشه یک چیز دست نیافتنی بوده. چیزی که مطمئنی بهشون نمیرسی. ولی خیلی وقتا شده که آدما یه جورایی که باورشون نمیشه یک آرزوی دست نیافتنی خودشون رو بر آورده میبینن. خیلی ها اونو میبینن و خیلی هام حسرت به دل از کنار اون آرزوی شیرین میگذرن. خوب خیلی هام نمی تونن به دستش بیارن دیگه!!منم مثل خیلی های دیگه آرزوهام زیاده ولی دست نیافتنی ترینشون اینا هستن:
۱- بزرگترین آرزوم اینه که بتونم یک بار دیگه مادربزرگم رو بغل کنم... (فقط یک بار دیگه![]()
، یعنی میشــــه؟![]()
)
۲- همیشه از بچگیم (چند سال پیشا![]()
) دوست داشتم وقتی که بزرگ میشم (چند سال دیگه
) زندگی همه رو ازین رو به اون رو بکنم. همیشه دوست داشتم همه رو خوشحال ببینم ولی ... کیه که هیچوقت غم نداشته باشه؟!![]()
۳- یکی دیگه از بزرگترین آرزوهام اینه که یک ساعت توی حیاط یک قصر بزرگ بشینم و یک لیوان گنده چایی بخورم و یکم فکر کنم که هیچ غمی تا به حال تو زندگی نداشتم و ندارم !!!! (بیشتر از یک ساعت خسته کننده میشه
)
یه چیز باحال... من وقتی کوچولوتر از اینی که هستم بودم بزرگترین آرزوم این بود که عروسکام جون داشتن![]()
من از دوستان بلاگرم دعوت میکنم که ۳ تا از بزرگترین آرزوهاشون رو همین جا برای من بنویسن.
۱. البرز - جوونی و جوونی
۲. ایمان - قاب تجسم رویاهای یک معمار
۳. آرش افشار - گل گلدون
(اگر هانیه جونم بود اول اسم اونو مینوشتم![]()
![]()
)
هر کسی دیگه هم خواست آرزوهاش رو بگه کافیه که توی نظرات برای من بنویسه. اگر زیاد شد توی پست بعدی آرزوها و آدرس وبلاگاتون رو میذارم![]()
از چاپاریست هم دیدن کنین![]()
![]()
![]()
دخترک در تخت راحتش دراز کشید و اشکهایش جاری شدند. فرشته ای روح آزرده اش را نوازش میداد و فرشته ای دیگر به جسم خسته اش خیره شده بود.
تنها ماهی گذشته بود و انگار میکرد که قرنها زیر پا له شده است. خاطره ها از روبروی چشمانش می گذشت و صادقانه می خواست آن همه خاطره ی بد دوباره تکرار شوند ولی با او باشد. با کسی که تمام وجودش را برای او هلاک کرده بود و ذره ای عشق از او ندید. با کسی که ذره ای احساس به او نداشت.
با کسی که خردش میکرد و او دوستش میداشت.می خواست که با او باشد با تمام وجود اما همیشه طعم دست رد را چشیده بود.
آهی کشید و فرشته ها بی قرار شدند. میخواستند به دختر بگویند که هستند، که خدا تنهایش نگذاشته، که به صلاحش بود که چنین شد... اما حتی اگر آنها فریاد می زدند دخترک نمی شنید.
طعم عشقی را چشیده بود که در آن هیچ سهمی نداشت.
هیچ سهمی.
و این آزارش میداد.
لحظه ها فیلم وار از ذهن دخترک می گذشت و جواب آن دختر بیچاره تنها اشک بود که می غلتید و بالشش را خیس میکرد.
۱/آبان/۱۳۸۶
آناهیتا

*پاورقی:هنوز هیشکی جرئت نکرده دل کوچولو رو بشکونه. ![]()