دخترک در تخت راحتش دراز کشید و اشکهایش جاری شدند. فرشته ای روح آزرده اش را نوازش میداد و فرشته ای دیگر به جسم خسته اش خیره شده بود.

تنها ماهی گذشته بود و انگار میکرد که قرنها زیر پا له شده است. خاطره ها از روبروی چشمانش می گذشت و صادقانه می خواست آن همه خاطره ی بد دوباره تکرار شوند ولی با او باشد. با کسی که تمام وجودش را برای او هلاک کرده بود و ذره ای عشق از او ندید. با کسی که ذره ای احساس به او نداشت.

 با کسی که خردش میکرد و او دوستش میداشت.می خواست که با او باشد با تمام وجود اما همیشه طعم دست رد را چشیده بود.

 آهی کشید و فرشته ها بی قرار شدند. میخواستند به دختر بگویند که هستند، که خدا تنهایش نگذاشته، که به صلاحش بود که چنین شد... اما حتی اگر آنها فریاد می زدند دخترک نمی شنید.

طعم عشقی را چشیده بود که در آن هیچ سهمی نداشت.

هیچ سهمی.

و این آزارش میداد.

لحظه ها فیلم وار از ذهن دخترک می گذشت و جواب آن دختر بیچاره تنها اشک بود که می غلتید و بالشش را خیس میکرد.

                                                                                 ۱/آبان/۱۳۸۶

                                                                                          آناهیتا

 

 

*پاورقی:هنوز هیشکی جرئت نکرده دل کوچولو رو بشکونه.